|
به کجا چنین شتابان
|
نه خودم طوريم شده نه وبلاگم
شما هم ساده اينا چرا غول تيترمو خوردين
راستش فكر كردم ديگه فضاي وبلاگم داره شلوغ مي شه و ممكنه كساني كه مي خوننش مشكل پيدا كنن
(مگه اين چرنديات رو كسي هم مي خونه؟!!!!!)
ضمنا برا اين كه از مزه پراني ها پيشگيري كرده باشم اعتراف مي كنم كه تنهايي فكر كردم و كسي كمكم نكرده.
حالا به قول دوستي عزيز، خوردين
يك – هيچ
............
تا حالا چند بار فكر كرديم چرا وبلاگ داريم؟
اولش كه اين سوالو ازخودم پرسيدم نتيجه هاي مختلفي به ذهنم رسيد
اما بعد تنها نتيجه اي كه فعلا معقول به نظر مي رسه(از نظر من) اينه كه جاي خوبيه كه خاطرات شخصي و دل نوشته هام رو برا بقيه نشون بدم
حالا اين بقيه كين؟ و كجان؟وچي كاره ان؟ ........ خدا مي دونه
شايد اونا بعدا قراره منو بشناسن
شايد وقتي كه آدم مي ميره
شايد وقتي كه نتيجه يه جشنواره اي چيزي نشون مي ده حرفاي اون فرد مهمه حالا اين جشنواره مي تونه جايزه پوليتزر و نوبل باشه يا.....
خلاصه فعلا كه اينجا (برا همه مون) شده يه دفترچه خاطرات علني كه چند نفري شاهد نوشته شدن اون هستند
راستش يه بار از يكي از دوستاي خيلي خيلي عزيزم پرسيدم كه عيب هاي من چيه؟
وخيلي ساده گفت:" به اندازه اي كه بايد نمي شناسمت تا بگم چه ایرادهایی داری"
و وقتي بيشتر فكر كردم فهميدم دليلي هم نداره فرصتي از زندگيش رو براي شناختن من بذاره اين روحقيقتا و از ته دل مي گم اين صادقانه ترين وبي رياترين جوابي بود كه تو عمرم شنيده بودم چون فکر می کردم بیشتر تز خیلیها منو می شناسه.
برا شناختن آدما راههای مختلفی هست اما يه راهش اينه كه هر اثري كه اون فرد جايي گذاشته بررسي بشه(اعم از هنري، فرهنگي،ادبي و...) بعد هم اون آدم كاري كنه كه بقيه مجبور باشن بشناسنش
يكي از اون آثاري كه انسان از خودش بجا مي ذاره همين نوشته هاي گهربارش هست كه يه دسته سبزي هم بابتش زياده وعمرا تقديمش كنن
خلاصه كنم مي خوام طي يك عمليات انتحاري تقسيم بندي هاي موضوعي ام رو بيشترش كنم(واي دلم برا اونايي كه هرازگاهي لطفي دارن و سر مي زنن مي سوزه)
آدم وقتي كتابي مي خونه خيلي احساس خوبي پيدا ميكنه و تازه متوجه مي شه چقدر نمي دونسته
و بعد اشتباهن فكر مي كنه حالا خيلي چيزا رو فهميده
بعد ترش هم مي خواد به اونايي كه اين كشفيات تازه رو نمي دونن فخر بفروشه كه.....
باشه خلاصه تر بگم
مي خوام وبلاگم رو شخصي ترش كنم
دوست دارم هر بار كه كتاب خوندم تجربه ي جديدم رو به اشتراك بذارم
برا همين يه بخش به تقسيم بندي هاي موضوعي ام اضافه كردم با اين عنوان
تغييرات ديگه اي هم دارم كه بعدا اعمال مي كنم
راستي دنیای نفیس(خواهر احمدی)توصيه كرده اول اعمال كنم بعد حرفشو بزنم تا سورپرایزبشين
اي
به
چشم
ضمنا يادتون نره يك - هيچ عقب هستين ها...........
گاهی وقتا می رم به دوستی سر بزنم که می بینم نوشته این آخرین مطلبشه و دیگه قصد نداره ادامه بده
می ترسم که یه روز هم شما همین مطلب رو توی این صفحه ببینید
اونوقت امید به زندگی تون بره پایین و برین سرتونو بزنین به گوشه تیز یک دیوار محکم
بعدش هم برین یه طناب بخرین و خودتونو دار بزنین
از میزان وابستگی شما به مطالبم اطلاع دارم نمی خواد پنهونش کنین ولی ناراحت نشید به این زودی ها از شر من خلاص نمی شین
تازه قصد کردم که یه دستی به سر و روی وبلاگم بکشم
دلم برا تون می سوزه
باید بسازین دیگه
کاریش نمی شه کرد
همین روزا تغییرات رو اعمال میکنم
كتابي هست با عنوان عصر تبليغات كه نمي دونم جزو منابع كارشناسي ارشد ارتباطات هست يا نه و اين بخش مسئله برام زياد مهم بود وقتي كه، خريدمش
اما بعد از خوندن اون يادم رفت كه اصلا برا چي اين كتاب رو مي خوندم چون حالا ديگه تصميم ندارم شركت كنم البته توي اين رشته
بحث كتاب بيشتر درباره شيوه هاي اقناع مخاطبان عصر حاضر رسانه ها هست وشيوه هايي كه در تبليغات اعم از سياسي و تجاري مورد استفاده قرار مي گيره.
البته موضوعات اون بيشتربراي مردمي كه در كشورهاي پيشرفته زندگي مي كنن صادق هست و صد البته در راس اونها آمريكاي جنايتكار، خبيث، بي وجدان، بي همه چيز، بي تمدن و از اين جور صحبت ها....
وگر نه ما كه بايد حالا حالا ها آسوده بخوابيم كه كشور امن وامان است اين حرفاي گنده گنده هم به ما نيومده
اما چه كنم كه گاهي وقت ها مصاديق اون رو توي همين كوچه پس كوچه هاي خودمون هم مي بينم اصلا همين چيزاست كه باعث شده هيچ وقت فكر نكنم خداي نكرده اين بزگوارايي كه امور تو دست و بالشون پيدا مي شه آدماي كم سوادي هستن
فهميدم كه همه اون درس ها رو از حفظ بلدن، چشم بسته مثل بلبل.
چند وقت پيش مهرزاد اهورا مطلبي نوشته بود در رابطه با دعوت مردم براي شركت در انتخابات وبرداشت من اين بود كه ايشون شيوه تبليغاتي اين گزارشگر عزيز فوتبال رو آبكي ، ناصحيح و كهنه قلمداد كرده بود و اين نوع دعوت رو مربوط به دوره اي مي دونست كه به پايان رسيده (يادش به خير اين بحث ها توي كلاسهايي كه ايشون هم حضور داشتن خيلي رواج داشت قابل توجه دنياي نفيس و بقيه كه بنا به دلايل امنيتي اسمشونو نمي گم)
اما نكته اي كه من بعد از خوندن اون كتاب دستگيرم شده اين هست كه عليرغم ادعاي بسياري از انديشمندان و اونايي كه سرشون به تن شون مي ارزه (توهين نشه منظورم اين نيست كه بقيه آدما سرشون به تن شون نمي ارزه)بسياري از مخاطبان در باره چيزي كه بهشون ديكته مي شه توجه كافي رو ندارن وهمين مسئله روزنه اي هست كه قدرت ها اعم از سياسي و غول هاي اقتصادي با ابزاري به نام تبليغات ازش عبور مي كنن و كارشونو راه ميندازن البته!!!!!
همانطوري كه عزيزان استحضار دارند قضيه به همين سادگي ها نمي باشد
كه من گفتم!!!!!!!!!!!
به خدا نمي تونم هيچ كتابي رو توي جمله اي خلاصه كنم به طوري كه منظورمو كامل برسونم ولي اگه اينجوري بود، چي!!!! مي شد ......
توصيه ميكنم اگه نمي خواين توي اين دام بي افتين كتاب "عصر تبليغات" نوشته آنتوني پراتكانيس و اليوت آرنسون ، ترجمه دكتر كاووس سيد امامي و محمد صادق عباسي رو بخونيد اين كتاب از انتشارات سروش هست.
راستي قبل از اين كه بپرسيد كدوم دام؟!!!!!
عرض ميكنم تبليغات عصر امروز رو ميگم
پ.ن با تشكر از مهرزاد عزيز كه باعث شد من اين همه چرند يات رو يك جا تحويل شما بدم
قلم فرانسه نوشته: "بازی از این قراره که باید پنج نفر رو نام ببیریم که اگر توی خیابون دیدیمشون٬ بغل و ماچشون می کنیم"
ایشون قائده بازی رو به هم ریخته ومن هم به تبعیت ازش همین کارو انجام میدم
یعنی منم ترجیح میدم به جای بغل و ماچ کردن یه آدم زنده اونم تو خیابون(وای چقدر بچه های این دوره زمونه بی چشم و رو شدن) لطفی کرده و به دیدنشون میرم که منتی هم سرش گذاشته باشم و هم دیداری تازه بکنم
اما اونایی که از دیدنشون محروم هستم هرچند مطمئن نیستم که دیداری هم در کار باشه حتی در آینده این افراد هستند:
البته مطمئن باشید قبل از هر صحبتی می بوسمشون چه تو خیابون باشن و چه هر جای ناکجا
منتظر دعوتهای دیگه ی دوستان هستم
تا بازی هایی که زندگی قبل از مرگ باهامون می کنه رو انجام بدم
وگرنه ناکام از دنیا می رم ها.....
از ما گفتن
پ ن:این بار از آقای بهمن پرویزی٬ مهرزاد اهورا٬ نفیسه احمدی٬ مهدی جلیل خانی٬ رامین سلطانی٬نسرین اوصانلو دعوت می کنم تا تو این بازی شرکت کنن
دوست دارم هر کسی که دوستم داره و هرکسی رو دوست دارم بی هیچ چشمداشتی و فقط و فقط برا خاطر خودم و خودش باشه
دوست دارم همه چیز انسان حتی بندگیش هم به خاطر انسان بودنش باشه و نه هیچ چیز دیگه ای
دوست دارم (اگر چه همین دوست داشتنش هم محاله اما برا یک لحظه هم که شده) همه دنیا به احترام انسانیت انسانها همت کنه
دوست دارم که دوست داشته باشم
تا معنی واقعی دوست داشتن رو بفهمم.
به امید اون روز
پ ن :
اکبر نیتی٬ سمیه میناخانی ٬الهام و الهه اسرافیلی٬حمید سعیدی٬حسام حیدری ٬ و دوستی که فقط با نام قلم فرانسه میشناسم رو دعوت میکنم تا تو این بازی شرکت کنن
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش نارونی نیست.
چه بگویم؟ سخنی نیست.....
.......
واندر این ظلمت جا
جز سیا نوحه شو مرده زنی نیست.
ور نسیمی جنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست.
تا وقتی که این شعر رو از صفحه آخر روزنامه کارگزارن نخونده بودم دقت نکرده بودم که این شعر شاملو به چه کسی تقدیم شده
خدایش بیامرزاد
فقط محض احتیاط عرض می کنم که
شنیده های کاملا موثق من حاکی از آن است که مراسم سیزده بدر به دلیل پاره ای از مشکلات که قابل عرض نیست به روز دیگری موکول شد.
ها ها ها ها.........![]()
از این که سر کار رفتید به شدت خرسندم
و از این که تا این اندازه بی مزه نوشتم بی اندازه پوزش می خوام .![]()
به قول دوستی بلاخره دیگه!!!!!!!
اما در باره آرزوی اونا شک داشتم تا این که رسیدم زنجان روزای قبل از عید حال خوبی نداشتم حتی سر سفره هفت سین هم با بی میلی منتظر دعای تحویل سال بودم
چند دقیقه ای تا لحظه تحویل سال مونده بود که یادم اومد می تونم نگاهی به دیوان حضرت حافظ کنم
دیوانش رو برداشتم و باز کردم میدونم ممکنه باورتون نشه اما این بیت اومد که:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
بیشتر از دعای "حول حالنا" این بیت بود که منو منقلب کرد
تاثیرش همون دو سه روز اول بود اما همون لحظه برا خیلی ها این جمله رو به عنوان تبریک سال نو ارسال کردم
از فردای اون روز هم (یعنی ۲ فروردین)تا ظهر امروز صبح تا شب با روحیه خیلی زیادی توی خونه نیمه سازمون رفتم و دارم پا به پای کارگرا کار می کنم حتی خیلی از اونا بیشتر
اصلا هم دلم به حالشون (برا این که این موقع از سال که همه خوش می گذرونن و اونا کار می کنن) نسوخت چون ازشون پرسیدم اونا هم خودشون ناراضی نبودن خوش بودن
منم مثل اونا دستام پینه بستن
صورتم سیاه و کثیف شده
لبم ترک خورده
خلاصه شدم عینهو همون کارگر های دوست داشتنی ساختمونمون اما روحیه ام بیست بیسته
اگه بگم خیلی حال میکنم شاید بگین دیوونه شده یه روز بی حال و نا امید یه روز خیلی شارژ
اما زندگی همینه دیگه
و شاید شاید شاید...
نه اصلا حتما
شیرینی زندگی به همینه
مایل بودم جمله ای رو تو آخرین نفسهای سال ۸۶ بگم
هرچی گشتم چیزی بهتر و ساده تر از این نیافتم:

سال نو مبارک
عید و نو شدن بهانه خوبی برا عوض شدنه٬ و از نو شروع کردن.
هرچند عوض شدن نیاز به بهانه نداره اما این تغییر میتونه یادمون بیاره که چه وقت هایی از سال خواستیم که عوض بشیم و شرایط محیا نبوده بعد هم یادمون رفته
خلاصه ما یک سال تمام تجربه جمع کردیم و حالا در مقایسه با اول سال خیلی بهتر شدیم(شاید)و تصمیم های بهتری میتونیم بگیریم(بازم شاید)
همین هم می تونه دلیلی باشه تا از نو شروع کنیم .