تبليغاتX
"گون"

"گون"

به کجا چنین شتابان

گاهی به پیش وجدان

به اعتراف لذت بخشی رسیده باشی

که "چیزی برای گفتن نداری"

و همین ننگ را فریاد کنی

تا شرم از پس گفتن و "حقیقت نبودن" را

از پیش کشته باشی.

آنگاه تنها پناه تو

گفتن از کسانی ست

که حقایق را چون خورشید گفته اند

و تنها تو افتخار و لذت تکرارش را داری

 

با چشم ها

ز حیرت این صبح نا به جای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارتاق

بر تارک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را

آزاد کردم از زنجیر های خواب.

فریاد برکشیدم:

"-اینک

چراغ معجزه

مردُم!

تشخیص نیمه شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سویی به جای اگر

مانده ست آن قدر

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را!"

"-دیدیم(گفتند خلق نیمی)

پرواز روشن اش را. آری!"

نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند:

"-با گوش جان شنیدیم

آواز روشن اش را."

 

باری من با دهان حیرت گفتم:

"- ای یاوه

یاوه

یاوه

خلایق!

مستید و منگ؟

یا به تظاهر

تزویر می کنید؟

از شب هنوز مانده دودانگی.

ور تایب اید و پاک و مسلمان

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی!"

 

هر گاو گند چاله دهانی

آتش فشان روشن خشمی شد:

"-این گول بین که روشنی آفتاب را

از ما دلیل می طلبد."

 

توفان خنده ها....

 

"- خورشید را گذاشته

می خواهد با ساعت شماطه دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نیمه نیز برنگذشته ست."

 

توفان خنده ها...

 

من درد در رگان ام

حسرت در استخوان ام

چیزی نظیر آتش در جان ام

پیچید.

سرتاسر وجود مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفته گی خورشید

جوشید از دو چشم ام.

از تلخی تمامی دریا ها

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

 

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقت شان بود

احساس واقعیت شان بود.

با نور و گرمی اش

مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش

مفهوم بی فریب صداقت بود.

 

(ای کاش می توانستند

از آفتاب یادبگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادی ها شان

حتا

با نان خشک شان

-وکارد های شان را

جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند.)

 

افسوس

 آفتاب

مفهوم بی دریغ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه یی

آنان را

این گونه دل فریفته بودند!

 

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.

 

ای کاش می توانستم

- یک لحظه می توانستم ای کاش-

بر شانه های خود بنشانم

این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشید شان کجاست

 و باورم کنند.

 

ای کاش

می توانستم!

                                                                                                      ا.بامداد

                                                                                  ۱۳۴۶

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 9:22 توسط محمد رجبی |

نمی دونم چرا بعد از ۷۳ روز پست قبلی به ذهنم اومد اما هر چی بود دل به دریا زدم و نوشتم

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:50 توسط محمد رجبی |

خلدگربه پا خاری  آسان برآید

چه سازم به خاری که بر دل نشیند

 

درست که خارم

درست که کاشانه ام صحراست

درست که توان بی آبی و تشنگی

مرا ساخته و می سازد

اما قسم به خاک پاکی که مادرم است

هرگز و حاشا که خوار نخواهم شد

                                                       گون    

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 11:40 توسط محمد رجبی |

به کجا چنین شتابان
"گون" از نسیم پرسید....
این شعر دکتر شفیعی کدکنی خیلی برام دوست داشتنیه
حالا این چه ارتباطی به وبلاگم داره عرض می کنم
نام کامل من٬ محمد رجبی "گوندره" است.
"گون دره"اسم یک روستاست نزدیکی شهر خدابنده(استان زنجان)با اینکه متولد اونجا نیستم ولی دلبستگی خاصی نسبت به گوندره و"گون"هاش دارم.
زمانی که برای اولین بار شعر بالا رو شنیدم بیشتر با گون احساس نزدیکی کردم

نام وبلاگم رو گون گذاشتم
چه کنم که"بسته پایم"

Home
Email
Night Skin